ذهن مشوش! کلمات بی معنی!

درخواست حذف این مطلب

اینجا ثانیه ها تشدید دارد. زمان معطل شده و درد ها درمانی نمی یابند. نفس هایم مسموم و ریه هایم ناتوانند. اینجا بوی اندوهی صد ساله میدهد.

مثل سایه معلقی روی زمین و آسمان از هر طرف به "هیچ" محدودم. در مردمک بی جان چشم هایم زنی بر دیوار پنجه میکشد. لرزش انگشتانم پایانی ندارند. میدانم که این دست ها دیگر بدرد نواختن هیچ سازی نمیخورند. تنها نوشتن میدانند و بس.

ی در استخوان هایم رخنه کرده و مدام زجر میکشد. این افکار بیهوده امانم را بریده اند. کاش درد گوشت خوار بود یا به قول هدایت روحمان را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشید. میبینی؟ ترک برداشته ام. میدانم که آ در این تنهایی محض بین دیروز و امروز و فردا هزار تکه میشوم. اما تمام؟ نه!